دفتر سوم
قوت جبریل از مطبخ نبود بود از دیدار خلاق وجود
همچنان این قوت ابدال حق هم زحق دان نه از طعام و از طبق
جسمشان را هم زنور اسرشته اند تا زروح و از ملک بگذشته اند
چونکه موصوفی به اوصاف جلیل زآتش امراض بگذر چون خلیل
گفت اولاد منند این اولیا در غریبی فرد از کار و کیا
از برای امتحان خوار و یتیم لیک اندر سر منم یار و ندیم
پشت دار جمله عصمتهای من گوییا هستند خود اجزای من
هان و هان این دلق پوشان منند صد هزار اندر هزار و یک تنند
ورنه کی کردی به یک چوبی هنر موسیی فرعون را زیر و زبر
ورنه کی کردی به یک نفرین بد نوح شرق و غرب را غرقاب خود
بر نکندی یک دعای لوط راد جمله شهرستان شان را بی مراد
رقص آن جا کن که خود را بشکنی پنبه را از ریش شهوت بر کنی
رقص و جولان بر سر میدان کنند رقص اندر خون خود مردان کنند
چون رهند از دست خود دستی زنند چون جهند از نقص خود رقصی کنند
مطربانشان از درون دف می زنند بحر ها در شور شان کف می زنند
تو نبینی لیک بهر گوششان برگها بر شاخه ها هم کف زنان
تو نبینی بر گها را کف زدن گوش دل باید نه این گوش بدن
****
آن که گستاخ آمدند اندر زمین استخوان و کله هاشان را ببین
چون به گورستان روی این مرتضی استخوان شان را بپرس از مامضی
تا به ظاهر بینی آن مستان کور چون فرو رفتند در چاه غرور
چشم اگر داری تو کورانه میا ور نداری چشم دست آور عصا
آن عصای حزم و استدلال را چون نداری دید می کن پیشوا
ور عصای حزم و استدلال نیست بی عصا کش بر سر هر ره مایست
گام زان سان نه که نا بینا نهد تا که پا از چاه و از سگ وا رهد
لرز لرزان و به ترس و احتیاط می نهد پا تا نیا فتد در خباط
****
پس صفات آدمی شد آن جماد بر فراز عرش پران گشت شاد
کز جهان زنده زاول آمدیم باز از پستی سوی بالا شدیم
جمله اجزا در تحرک در سکون ناطقان که انا الیه راجعون
ذکر و تسبیحات اجزای نهان غلغلی افکند اندر آسمان
****
گر ز صورت بگذرید ای دوستان جنتست و گلستان در گلستان
صورت خود چون شکستی سوختی صورت کل را شکست آموختی
بعد از آن هر صورتی را بشکنی همچو حیدر باب خیبر بر کنی
****
مال او یابد که کسبی می کند نادری باشد که برگنجی زند
مصطفایی کو که جسمش جان بود تا که رحمن علم القران بود
اهل تن را جمله علم بالقلم واسطه افراشت در بذل کرم
****
گشت مستک آن گدای ژنده دلق از سجود و از تحیر های خلق
مال مار آمد که در وی زهر هاست وان قبول و سجده خلق اژدهاست
****
بوی بر از جزو تا کل ای کریم بوی بر از ضد تا ضد این حکیم
جنگها می آشتی آرد درست مارگیر از بهر یاری مار جست
مار گیر از بهر حیرانی خلق مار گیرد اینت نادانی خلق
آدمی کوهیست چون مفتون شود کوه اندر مار حیران چون شود
خویشتن نشناخت مسکین آدمی از فزونی آمد و شد در کمی
خویشتن را آدمی ارزان فروخت بود اطلس خویش بر دلقی بدوخت
صد هزاران مار و که حیران اوست او چرا حیران شدست و مار دوست
عالم افسردست و نام او جماد جامد افسرده بود ای اوستاد
باش تا خورشید حشر آید عیان تا ببینی جنبش جسم جهان
نفست اژدر هاست او کی مرده است از غم بی التی افسرده است
گر بیابد آلت فرعون او که به امر او همی رفت آب جو
آنگه او بنیاد فرعونی کند راه صد موسی و صد هارون زند
کرمکست آن اژدها از دست فقر پشه یی گردد ز جاه و مال صقر
اژدها را دار در برف فراق هین مکش او را به خورشید عراق
****
لامکانی که درو نور خداست ماضی و مستقبل و حال از کجاست
ماضی و مستقبلش نسبت به تست هردویک چیزند پنداری که دوست
****
نام تو از ترس پنهان می گوند چون نماز آرند پنهان می شوند
از هراس و ترس کفار لعین دینت پنهان می شود زیر زمین
من مناره پر کنم آفاق را کور گردانم دو چشم عاق را
چاکرانت شهر ها گیرند و جاه دین تو گیرد ز ماهی تا به ماه
آنچنان کرد و از آن افزون که گفت او بخفت و بخت و اقبالش نخفت
گفت پیغمبر که خسپد چشم من لیک کی خسپد دلم اندر وسن
شاه بیدار است حارس خفته گیر جان فدای خفتگان دل بصیر
وصف بیداری دل این معنوی در نگنجد در هزاران مثنوی
****
ذکر موسی بند خاطر ها شدست کین حکایت هاست که پیشین بدست
ذکر موسی بهر رو پوش است لیک نور موسی نقد تست ای مرد نیک
موسی و فرعون در هستی تست باید این دو خصم را در خویش جست
****
از نظر گاهست ای مغز وجود اختلاف مؤمن و گبر و جهود
از نظر گه گفت شان شد مختلف آن یکی دالش لقب داد وان الف
در کف هرکس اگر شمعی بدی اختلاف از گفت شان بیرون شدی
چشم حس همچون کف دستست و بس نیست کف را بر همه او دست رس
****
چیز دیگر ماند اما گفتنش بی تو روح القدس گوید بی منش
نه تو گویی هم به گوش خویشتن نه من و نه غیر من ای هم تو من
****
تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق بلکه گردونی و دریایی عمیق
آن توِ زفتت که آ ن نهصد تو است قلزمست و غرقه گاه صد تو است
****
دم مزن تا بشنوی زان آفتاب آنچه نامد در کتاب و در خطاب
دم مزن تا دم زند بهر تو روح آشنا بگذار در کشتی نوح
****
گفت بیزارم زغیر ذات تو غیر نبود آن که او شد مات تو
تو همی دانی که چونم با تو من بیست چندانم که با باران چمن
زنده از تو شاد از تو عایلی مغتذی بی واسطه و بی حایلی
متصل نه منفصل نه ای کمال بلکه بی چون و چگونه و اعتلال
ماهیانیم و تو دریای حیات زنده ایم از لطفت ای نکوصفات
****
منگر اندر نقش زشت و خوب خویش بنگر اندر عشق و در مطلوب خویش
منگر آن که تو حقیری یا ضعیف بنگر اندر همت خود ای شریف
تو به هر حالی که می باشی طلب آب می جو دایما این خشک لب
خشکی لب هست پیغامی ز آب که به مات آرد یقین این اظطراب
کین طلب کاری مبارک جنبشیست این طلب در راه حق مانع کشیست
****
علم را دو پر گمان را یک پر است ناقص آمد ظن به پرواز ابتر است
ور همه گویند او را گم رهی کوه پنداری و تو برگ کهی
او نیفتد در گمان از طعنشان او نگردد دردمند از ظعنشان
بلکه گر دریا و کوه آید به گفت گویدش با گمرهی گشتی تو جفت
هیچ یک ذره نیافتد در خیال با به طعن طاعنان رنجور حال
****
من ترا بی این کرامتها ز پیش خود تسلی دادمی از ذات خویش
این کرامت بهر ایشان دادمت وین چراغ از بهر آن بنهادمت
تو از آن بگذشته یی کز مرگ تن ترسی وز تفریق اجزای بدن
****
این جهان خوابست اندر ظن مه ایست گر رود در خواب دستی باک نیست
گر به خواب اندر سرت ببرید گاز هم سرت برجاست و هم عمرت دراز
****
کور را هر گام باشد ترس چاه با هزاران ترس می آید به راه
مرد بینا دید عرض راه را پس بدان او مغاک و چاه را
****
گرچه بیرون اند از دور زمان با من اند و گرد من بازی کنان
گریه از هجران بود یا از فراق باعزیزانم وصالست و عناق
خلق اندر خواب می بینندشان من به بیداری هم بینم عیان
زین جهان خود را دمی پنهان کنم برگ حس را از درخت افشان کنم
حس اسیر عقل باشد ای فلان عقل اسیر روح باشد هم بدان
****
بهر یزدان می زید نه بهر گنج بهر یزدان می مرد نه از خوف رنج
هست ایمانش برای خواست او نه برای جنت و اشجار و جو
ترک کفرش هم برای حق بود نه ز بیم آن که در آتش رود
****
او بگفتی یا رب ای دانای راز تو گشودی در دلم راه نیاز
در میان بحر اگر بنشسته ام طمع در آب سبو هم بسته ام
****
تو سفر کردی ز نطفه تا به عقل نه به گامی بود نه منزل نه نقل
سیر جان بی چون بود در دور و دیر جسم ما از جان بیاموزید سیر
****
بنده گان حق رحیم و بردبار خوی حق دارند در اصلاح کار
مهربان بی رشوتان یاری گران در مقام سخت و در روز گران
آن دلی کز آسمان ها بر تر است آن دل ابدال یا پیغامبراست
همچنین هر شهوتی اندر جهان خواه مال و خواه جاه و خواه نان
هریکی زینها ترا مستی کند چون نیابی آن خمارت می زند
این خمار غم دلیل آن شدست که بدان مفقود مستی ات بدست
جز به اندازه ضرورت زین مگیر تا نگردد غالب و بر تو امیر
****
نور این دانی که حیوان دید هم پس چه کرمنا بود بر آدمم؟
من چو خورشیدم درون نور غرق می ندانم کرد خویش از نور فرق
رفتنم سوی نماز و این خلا بهر تعلیمست ره مر خلق را
****
بند معقولات آمد فلسفی شهسوار عقلِ عقل آمد صفی
عقل عقلت مغز و عقل تست پوست معده حیوان همیشه پوست جوست
چونکه قشر عقل صد برهان دهد عقل کل کی گام بی ایقان نهد
عقل دفتر ها کند یکسر سیاه عقل عقل آفاق دارد پر ز ماه
هم چنانکه قدر تن از جان بود قدر جان از پرتو جانان بود
گر بدی جان زنده بی پرتو کنون هیچ گفتی کافران را میتون؟
هین بگو که ناطقه جو می کند تا به قرن بعد ما آبی رسد
****
عور ترسان که منم دامن کشان چون رهانم دامن از چنگال شان
صد هزاران فضل داند از علوم جان خود را می نداند آن ظلوم
داند او خاصیت هر جوهری در بیان جوهر خود چون خری
که همی دانم یجوز و لا یجوز خود ندانی تو یجوزی یا عجوز
این روا و آن ناروا دانی و لیک تو روا یا نا روایی بین لیک
قیمت هر کاله می دانی که چیست قیمت خود را ندانی احمقیست
سعد ها و نحس ها دانسته ایی ننگری سعدی تو یا ناشسته یی
جان جمله علمها این است این که بدانی من کیم در یوم دین
آن اصول دین بدانستی ولیک بنگر اندر اصل خود گر هست نیک؟
از اصولینت اصول خویش به که بدانی اصل خود ای مرد مه
****
ان طبیبان طبیعت دیگرند که به دل از راه نبضی بنگرند
ما به دل بی واسطه خوش بنگریم کز فراست ما به عالی منظریم
آن طبیبان غذا اند و ثمار جان حیوانی بدیشان استوار
ما طبیبان فعالیم و مقال ملهم ما پرتو نور جلال
کین چنین فعلی ترا نافع بود و انچنان فعلی ز ره قاطع بود
این چنین قولی ترا پیش آورد و انچنان قولی ترا نیش آورد
آن طبیبان را بود بولی دلیل وین دلیل ما بود وحی جلیل
دست مزدی می نخواهیم از کسی دست مزد ما رسد از حق بسی
آفتابی در سخن آمد که خیز که بر آمد روز برجه کم ستیز
تو بگویی آفتابا کو گواه؟ گویدت ای کور از حق دیده خواه
****
حزم چه بود در دو تدبیر احتیاط از دو آن گیری که دورست از خباط
آن یک گوید در این ره هفت روز نیست آب و هست ریگ پای سوز
آن دگر گوید دروغ است این بران که به هر شب چشمه یی بینی روان
حزم آن باشد که بر گیری تو آب تا رهی از ترس و باشی بر صواب
گر بود در راه آب این را بریز ور نباشد، وای بر مرد ستیز
****
باز مرغی فوق دیواری نشست دیده سوی دانه دامی ببست
یک نظر او سوی صحرا می کند یک نظر حرصش به دانه می کشد
این نظر با آن نظر چالیش کرد ناگهانی از خرد خالیش کرد
باز مرغی کان تردد را گذاشت زان نظر برکند و بر صحرا گماشت
شاد پر و بال او بخاً لّهٌ تا امام جمله آزادان شد او
هر که او را مقتدا سازد برست در مقام امن و آزادی نشست
****
و آفرید او وصفهای عارضی که کسی مبغوض می گردد رضی
سنگ را گویی که زر شو بیهوده ست مس را گویی که زر شود راه هست
ریگ را گویی که گل شو عاجز است خاک را گویی که گل شو جایز است
رنجها داده است کان را چاره نیست آن به مثل لنگی و فطس و عمیست
رنجها داده ست کان را چاره هست آن به مثل لقوه و درد سرست
این دوا ها ساخت بهر ایتلاف نیست این درد و دوا ها از گزاف
بلکه اغلب رنجها را چاره است چون به جد جویی بیاید آن به دست
****
انبیا گفتند نومیدی بدست فضل و رحمت های باری بی حدست
از چنین محسن نشاید نا امید دست در فتراک این رحمت زنید
خود گرفتم که شما سنگین شدیت قفلها بر گوش و بر دل بر زدیت
هیچ مارا با قبولی کار نیست کار ما تسلیم و فرمان کردنیست
او بفرمودستمان این بنده گی نیست ما را از خود این گوینده گی
جان برای امر او داریم ما گر به ریگی گوید او کاریم ما
غیر حق جان نبی را یار نیست با قبول و رد خلقش کار نیست
مزد تبلیغ رسالاتش از اوست زشت و دشمن رو شدیم از بهر دوست
ما بر این درگه ملولان نیستیم تا ز بعد راه هر جا بیستیم
دل فرو بسته و ملول آن کس بود کز فراق یار در محبس بود
دلبر و مطلوب با ما حاضر است در نثار رحمتش جان شاکر است
دایماً تر و جوانیم و لطیف تازه و شیرین و خندان و ظریف
قوم گفتند ار شما سعد خودیت نحس مایید و ضدیت و مرتدیت
جان ما فارغ بد از اندیشه ها در غم افکندید ما را و عنا
طوطی نقل و شکر بودیم ما مرغ مرگ اندیش گشتیم از شما
انبیا گفتند فال زشت و بد از میان جانتان دارد مدد
گر تو جایی خفته باشی با خطر اژدها در قصد تو از سوی سر
مهربانی مر ترا آگاه کرد که بجه زود ار نه اژدرهات خورد
تو بگویی فال بد چون می زنی؟ فال چه، برجه ببین در روشنی
از میان فال بد من خود ترا می رهانم می برم سوی سرا[1]
****
گرچه مقصود از کتاب آن فن بود گر توش بالش کنی هم می شود
لیک از او مقصود این بالش نبود علم بود و دانش و ارشاد و سود
ما خلقت الجن و الانس این بخوان جز عبادت نیست مقصود از جهان
****
ای بسا عالِم ز دانش بی نصیب حافظ علمست آنکس نه حبیب
****
چون نهی بر پشت کشتی بار را بر توکل می کنی آن کار را
تو نمی دانی که از هردو کیی غرقه یی اندر سفر یا ناجیی
گر بگویی تا ندانم من کیم بر نخواهم تاخت در کشتی و یم
من در این ره ناجی ام یا غرقه ام کشف گردان کز کدامین فرقه ام
من نخواهم رفت این ره با گمان بر امید خشک همچون دیگران
هیچ بازرگانیی ناید ز تو زانکه در غیبست سر این دو رو
تاجر ترسنده طبع شیشه جان در طلب نه سود دارد نه زیان
بل زیان دارد که محرومست و خوار نور او یابد که باشد شعله وار
****
تو ز طفلی چون سبب ها دیده یی در سبب از جهل بر چسفیده یی
با سببها از مسبب غافلی سوی این رو پوش ها زان مایلی
****
تن شناسان زود ما را گم کنند آب نوشان ترک مشک و خم کنند
جان شناسان از عدد ها فارغ اند غرقه دریای بی چونند و چند
جان شو و از راه جان جان را شناس یار بینش شو نه فرزند قیاس
آنکه آدم را بدن دید او رمید وان که نور مؤتمن دید او خمید[2]
آن دو دیده روشنان بودند از این وین دو را دیده ندیده غیر طین
****
اختیار آمد عبادت رانمک ورنه می گردد به نا خواه این فلک
گردش او را نه اجر و نه عقاب که اختیار آمد هنر وقت حساب
جمله عالم خود مسبح آمدند نیست آن تسبیح جبری مزد مند
تیغ در دستش نه از عجزش بکن تا که غازی گردد او یا راه زن[3]
زانکه کرمنا شد آدم ز اختیار نیم زنبور عسل شد نیم مار
****
آنکه بدهد بی امید سود ها آن خدایست آن خدایست آن خدا
یا ولی حق که خوی حق گرفت نور گشت و تابش مطلق گرفت
کو غنی است و جز او جمله فقیر کی فقیری بی عوض گوید که گیر؟
****
مغز هر میوه بهست از پوستش پوست دان تن را و مغز آن دوستش
مغز نغزی دارد آخر آدمی یکدمی آن را طلب گر زان دمی
****
غفلت از تن بد چون تن روح شد بیند او اسرار را بی هیچ بد
****
نص وحی روح قدسی دان یقین وان قیاس عقل جزوی تحت این
عقل از جان گشت با ادراک و فر روح او را کی شود زیر نظر؟
لیک جان در عقل تأثیری کند زان اثر آن عقل تدبیری کند
نوح وار از صدقی زد در تو روح کو یم و کشتی و کو طوفان نوح؟
****
ور بگویی من چه دانم نوح را همچو اویی داند او را ای فتی
این سخن هم راستست از روی آن که به ماهیت ندانیش ای فلان
عجز از ادراک ماهیت ای عمو حالت عامه بود مطلق مگو
زانکه ماهیات و سر سر آن پیش چشم کاملان باشد عیان
در وجود از سر حق و ذات او دور تر از فهم و استبصار کو؟
چونکه آن مخفی نماند از محرمان ذات و وصفی چیست کان ماند نهان؟
****
مارمیت اذ رمیت از نسبتست نفی[4] و اثباتست و هردو مثبتست
آن تو آفکندی که در دست تو بود تو نه افکندی که قوت حق نمود
مشت مشت تست و افکندن زماست زین دو نسبت نفی و اثباتش رواست
****
تو مکن تهدیدم از کشتن که من تشنه زارم به خون خویشتن
عاشقان را هر زمانی مردنیست مردن عشاق خود یک نوع نیست
او دو صد جان دارد از جان هدی وان دو صد را می کند هر دم فدی
هر یکی جان را ستاند ده بها از نبی خوان عشرة امثالها[5]
گر بریزد خون من آن دوست رو پای کوبان جان بر افشانم برو
آزمودم مرگ من در زنده گیست چون رهم زین زنده گی پاینده گیست
****
هر که در خلوت به بینش راه یافت او ز دانشها نجوید دستگاه
با جمال جان چو شد هم کاسه یی باشدش زاخبار و دانش تاسه یی
****
گفت من مستسقی ام آبم کشد گرچه می دانم که هم آبم کشد
گر بیاسامد مرا دست و شکم عشق آب از من نخواهد گشت کم
گویم آنگه که بپرسند از بطون کاشکی بحرم روان بودی درون
از جمادی مردم و نامی شدم وزنما مردم به حیوان برزدم
مردم از حیوانی و آدم شدم پس چه ترسم کی زمردن کم شدم
حمله دیگر بمیرم از بشر تا برآرم از ملایک پر و سر
وز ملک هم بایدم جستن ز جو کل شی هالک الا وجهه
بار دیگر از ملک قربان شوم وانچه اندر وهم ناید آن شوم
پس عدم گردم عدم چون ارغنون گویدم انا الیه راجعون
آب کوزه چون در آب جو شود محو گردد در وی و جو او شود
وصف او فانی شد و ذاتش بقا زین سپس نی کم شود نه بد لقا
صورت تن گو برو من کیستم نقش کم ناید چو من باقیستم
چون نفخت بودم از لطف خدا نفخ حق باشم ز نای تن جدا
****
مرغ جانش موش شد سوراخ جو چون شنید از گربگان او عرجوا
زان سبب جانش وطن دید و قرا ر اندرین سوراخ دنیا موش وار
هم در این سوراخ بنایی گرفت در خور سوراخ دانایی گرفت
پیشه هایی که مر ورا درمزید کاندرین سوراخ کار آید گزید
****
من عجب دارم ز جویای صفا کو رمد در وقت صیقل از جفا
****
گبر ترسان دل بود کو از گمان می زید در شک زحال آن جهان
می رود در ره نداند منزلی گام ترسان می نهد اعمی دلی
چون نداند ره مسافر چون رود با تردد ها و دل پر خون رود
هر که گوید های این سو راه نیست او کند از بین انجا وقف و ایست
ور بداند ره دل با هوش او کی رود هر های و هو در گوش او
پس مشو همراه این شتر دلان زانکه وقت ضیق و بیم اند افلان
****
گر نه نفست از درون راهت زدی راهزنان را بر تو که دستی بدی؟
زان عوان مقتضی که شهوتست دل اسیر حرص و آز و آفتست
****
هر گمان تشنه یقین است ای پسر می زند اندر تزایید بال و پر
چون رسد در علم پس پر پا شود مر یقین را علم او بویا شود
زانکه هست اندر طریق مفتتن علم کمتر از یقین و فوق ظن
علم جویای یقین باشد بدان وان یقین جویای دید ست و عیان
اندر الهیکم بجو این را کنون از پس کلا پس لو تعلمون
می کشد دانش به بینش ای علیم گر یقین گشتی ببینندی جحیم
دید زاید از یقین بی امتهال انچنانک از ظن می زاید جمال
اندر الهیکم بیان این ببین که شود علم الیقین عین الیقین
از گمان و از یقین بالاترم وز ملامت بر نمی گردد سرم
عاشق آنم که هر آن آن اوست عقل و جان جاندار یک مرجان اوست
من نلافم ور بلافم همچو آب نیست در آتش کشی ام اظطراب
چون بدزدم چون حفیظ مخزن اوست چون نباشم سخت رو، پشت من اوست
هر که از خورشید باشد پشت گرم سخت رو باشد نه بیم او را نه شرم
هم چو روی آفتاب بی حذر گشت رویش خصم سوز و پرده در
هر پیغمبر سخت رو بد در جهان یکسواره کوفت بر جیش شهان
رو نگردانید از ترس و غمی یک تنه تنها بزد بر عالمی
هر زمان گوید به گوشم بخت نو گر ترا غمگین کنم غمگین مشو
من ترا غمگین و گریان زان کنم تاکت از چشم بدان پنهان کنم
تلخ گردانم ز غمها خوی تو با بگردد چشم بد از روی تو
نه تو صیادی و جویای منی بنده و افکنده رأی منی
حیله اندیشی که در من در رسی در فراق و جستن من بی کسی
چاره می جوید پی من درد تو می شنودم دوش آه سرد تو
من توانم هم که بی این انتظار ره دهم، بنمایمت راه گذار
تا از این گرداب دوران وا رهی بر سر گنج وصالم پا نهی
لیک شیرینی و لذات مقر هست بر اندازه رنج سفر
آنگه از شهر و ز خویشان بر خوری کز غریبی رنج و محنتهابری
****
از صفاتش رسته یی و الله نخست در صفاتش باز رو چالاک و چست
****
از خدا می خواه تا زین نکته ها در نلغزی و رسی در منتها
زانکه از قران بسی گمره شدند زان رسن قومی درون چه شدند
مر رسن را نیست جرمی ای عنود چون ترا سودای سر بالا نبود
****
حرف قران را بدان که ظاهریست زیر ظاهر باطنی بس قاهریست
زیر آن باطن یکی بطن سوم که درو گردد خرد ها جمله گم
بطن چارم از نبی خود کس ندید جز خدای بی نظیر بی ندید
ظاهر قران چو شخص آدمیست که نقوشش ظاهر و جانش خفیست
مرد را صد سال عم و خال او یک سر مویی نبیند حال او
گر به ظاهر آن پری پنهان بود آدمی پنهان تر از پریان بود
نزد عاقل زان پری که مضمر است آدمی صد بار خود پنهان تر است
آدمی نزدیک عاقل چون خفیست چون بود آدم که در غیب او صفیست
آدمی همچون عصای موسی است آدمی همچون فسون عیسی است
در کف حق بهر داد و بهر زین قلب مؤمن است بین اصبعین
تا قیامت می زند قران ندا ای گروه جهل را گشته فدا
که مرا افسانه می پنداشتید تخم طعن و کافری می کاشتید
خود بدیدیت آنکه طعنه می زدیت که شما افسانه و فانی بدیت
من کلام حقم و قایم به ذات قوت جان جان و یاقوت ذکات
****
گفت مادر تا جهان بودست از این کار افزایان بدند اندر زمین
هین تو کار خویش کن ای ارجمند زود کایشان ریش خود بر می کنند
وقت تنگ و می رود آب فراخ پیش از آن کز هجر گردی شاخ شاخ
شهره کاریزست پر آب حیات آب کش تا بر دمد از تو نبات
آب خضر از جوی نطق اولیا می خوریم ای تشنه غافل بیا
گر نبینی آب کورانه به فن سوی جو اور سبو در جوی زن
چون شنیدی کاندرین جو آب هست کور را تقلید باید کار بست
جو فرو بر مشک آب اندیش را تا گران بینی تو مشک خویش را
چون گران دیدی شوی تو مستدل رست از تقلید خشک آنگاه دل
پیرو پیغمبران ره سپر طعنه خلقان همه بادی شمر
آن خداوندا ن که ره طی کرده اند گوش فا بانگ سگان کی کرده اند
تو چو عزم دین کنی با اجتهاد دیو بانگت بر زند اندر نهاد
که مرو زان سو بیندیش ای غوی که اسیر رنج و درویشی شوی
بی نوا گردی زیاران وا بری خوار گردی و پشیمانی خوری
تو ز بیم بانگ آن دیو لعین وا گریزی در ضلالت از یقین
****
موج می زد در دلش عفو گنه که ز هر دل تا دل آمد روزنه
که زدل تا دل یقین روزن بود نه جدا و دور چون دو تن بود
متصل نبود سفال دو چراغ نورشان ممزوج باشد در مساغ
هیچ عاشق خود نباشد وصل جو که نه معشوقش بود جویای او
لیک عشق عاشقان تن زه کند عشق معشوقان خوش و فربه کند
چون در این دل برق مهر دوست جست اندر ان دل دوستی می دان که هست
در دل تو مهر حق چون شد دوتو هست حق را بی گمانی مهر تو
هیچ بانگ کف زدن ناید به در از یکی دست تو بی دستی دگر
تشنه می نالد که ای آب گوار آب هم نالد که کو آن آب خوار
روز و شب ظاهر دو ضد و دشمنند لیک هردو یک حقیقت می تنند
هر یکی خواهان دیگر را همچو خویش از پی تکمیل فعل و کار خویش
****
گفت پیغمامبر که چون کوبی دری عاقبت زان در برون آید سری
چون نشینی بر سر کوی کسی عاقبت بینی تو هم روی کسی
چون ز چاهی می کنی هر روز خاک عاقبت اندر رسی در آب پاک
جمله دانند این اگر تو نگروی هر چه می کاریش روزی بدروی
سنگ بر آهن زدی آتش نجست این نباشد، ور بباشد نادرست
آنکه روزی نیستش بخت و نجات ننگرد عقلش مگر در نادرات
کان فلان کس کشت کرد و بر نداشت وان صدف برد صدف گوهر نداشت
این مگو کاینک فلانی کشت کرد در فلان سالی ملخ کشتش بخورد
پس چرا کارم که اینجا خوف است من چرا افشانم این گندم ز دست؟
بلعم باعور و ابلیس لعین سود نامدشان عبادتها و دین
صد هزاران انبیا و ره روان ناید اندر خاطر آن بد گمان
این دو را گیرد که تاریکی دهد در دلش ادبار جز این کی نهد
بس کسا که نان خورد دلشاد او مرگ او گردد بگیرد در گلو
پس تو ای ادبار رو هم نان مخور تا نیفتی همچو او در شور و شر
صد هزاران خلق نان ها می خورند زور می یابند و جان می پرورند
تو بدان نادر کجا افتاده ایی گرنه محرومی و ابله زاده یی؟
این جهان پر آفتاب و نور ماه او بهشته سر فرو برده به چاه
که اگر حقست پس کو روشنی سر زچه بردار و بنگر ای دنی
جمله عالم شرق و غرب آن نور یافت تا تو در چاهی نخواهد بر تو تافت
چه رها کن رو به ایوان و کروم کم ستیز اینجا بدان کاللج شوم
[1] سوال و جواب قوم سبا با پیغمبران د ردفتر سوم از جمله جالب ترین مباحث مثنوی است.
[2] منظور قصه حضرت آدم و سجده کردن ملایک و ابا ورزیدن شیطان از سجده است.
[3] آزادی در جامعه از قبیل آزادی بیان، عقیده، فعالیت سیاسی و غیره همه از همین قبیل اختیار اند.
[5] اشاره به آیه قران کریم است که هر کسی نیکی بکند، خداوند ده چند آن در مقابل پاداش می دهد