دفتر پنجم مثنوی معنوی
دفتر پنجم
مادح خورشید مداح خود است که دو چشمم روشن و نا مرمد است
ذم خورشید جهان ذم خود است که دو چشمم کور و تاریک و بد است
****
ما در این دهلیز قاضی قضا بهر دعوی الستیم و بلی
که بلی گفتیم و آن را ز امتحان فعل و قول ما شهودست و بیان
این نماز و روزه و حج و جهاد هم گواهی دادنست از اعتقاد
این زکات و هدیه و ترک حسد هم گواهی دادنست از سر خود
خوان و مهمانی پی اظهار اوست کای مهان ما با شما گشتیم راست
****
آب چون پیگار کرد و شد نجس تا چنان شد کاب را رد کرد حس
حق ببردش باز در بحر صواب تا بشستش از کرم آن آب آب
چون شوم آلوده باز آنجا روم سوی اصل اصل پاکی ها روم
****
فعل و قول آمد گواهان ضمیر زین دو بر باطن تو استدلال گیر
چون ندارد سیر سرت در درون بنگر اندر بول رنجور از برون
فعل و قول آن بول رنجوران بود که طبیب جسم را برهان بود
وان طبیب روح در جانش رود وز ره جان اندر ایمانش رود
حاجتش ناید به فعل و قول خوب احذرو هم هم جواسیس القلوب
****
گرچه آن مطعوم جانست و نظر جسم را هم زان نصیبست ای پسر
گر نگشتی دیو جسم آن را اکول اسلم الشیطان نفرمودی رسول
****
قبله جان را چو پنهان کرده اند هرکسی رو جانبی آورده اند
****
گفت درویشی به درویشی که تو چون بدیدی حضرت حق را بگو
گفت بی چون دیدم اما بهر قال باز گویم مختصر آن را مثال
دیدمش سوی چپ او آذری سوی دست راست جوی کوثری
سوی چپش بس جهان سوز آتشی سوی دست راستش جوی خوشی
سوی آن آتش گروهی برده دست بهر آن کوثر گروهی شاد و مست
لیک لعب بازگونه بود سخت پیش پای هر شقی و نیکبخت
هرکه در آتش همی رفت وشرر از میان آب بر می کرد سر
هرکه سوی آب می رفت از میان او در آتش یافت می شد در زمان
کم کسی بر سر این مضمر زدی لاجرم کم کس در آن آتش شدی
جز کسی که بر سرش اقبال ریخت کو رها کرد آب و در آتش گریخت
کرده ذوق نقد را معبود خلق لاجرم زین لعب مغبون بود خلق
****
بر من آرد رحم جاهل از خری من برو رحم آرم از بینش وری
****
من نیم فرعون کایم سوی نیل سوی آتش می روم من چون خلیل
****
عقل جزوی عقل را بد نام کرد کام دنیا مرد را بی کام کرد
بر خیال و حیله کم تن تار را که غنی ره کم دهد مکار را
مکر کن در راه نیکو خدمتی تا نبوت یابی اندر امتی
مکر کن تا وارهی از مکر خود مکر کن تا فرد گردی از جسد
مکر کن تا کمترین بنده شوی در کمی رفتی خداونده شوی
من غلام آنکه نفروشد وجود جز بدان سلطان با افضال وجود
چون بگرید آسمان گریان شود چون بنالد چرخ یارب خوان شود
****
صبر نبود چون نباشد میل تو خصم چون نبود چه حاجت خیل تو
هین مکن خود را خسی رهبان مشو زانکه عفت هست شهوت را گرو
بی هوا نهی از هوا ممکن نبود غازیی بر مردگان نتوان نمود
انفقو گفتست پس کسبی بکن زانکه نبود خرج بی دخل کهن
گرچه آورد انفقو را مطلق او تو بخوان که اکسبو ثم انفقوا
همچنان چون شاه فرمود اصبروا رغبتی باید کز آن تابی تو رو
پس کلو از بهر دام شهوتست بعد از آن لا تسرفو آن عفتست
****
عاشقان را شادمانی و غم اوست دست مزد و اجرت و خدمت هم اوست
غیر معشوق ار تماشایی بود عشق نبود هرزه سودایی بود
عشق آن شعله ست کو چون بر فروخت هرچه جز معشوق باقی جمله سوخت
****
اختیار آن را نکو باشد که او مالک خود باشد اند اتقوا
عقل باید نور ده چون آفتاب تا زند تیغی که نبود جز صواب
****
می گریزم تا رگم جنبان شود کی فرار از خویشتن آسان بود
آنکه از غیری بود او را فرار چون از او ببرید گیرد او قرار
من که خصمم هم منم اندر گریز تا ابد کار من آمد خیز خیز
نه به هند است ایمن و نه درختن آنکه خصم اوست سایه خویشتن
****
پر پی غیرست و سر از بهر من خانه سمع و بصر استون تن
جان فدا کردن برای صید غیر کفر مطلق دان و نومیدی زخیر
هین مشو چون قند پیش طوطیان بلکه زهری شو شو آمن از زیان
فقر فخری بهر آن آمد سنی تا زطماعان گریزم در غنی
****
تو از آن روزی که در هست آمدی آتشی یا باد یا خاکی بدی
گر برآن حالت ترا بودی بقا کی رسیدی مر ترا این ارتقا
از مبدل هستی اول نماند هستی بهتر به جای آن نشاند
همچنین تا صد هزار ان هستی ها بعد یکدیگر دوم به ز ابتدا
****
دل که گر هفصد چو این هفت آسمان اندرو آید شود یاوه نهان
این چنین دل ریزه ها را دل مگو سبزوار اندر ابوبکری بجو
صاحب دل آینه شش رو شود حق از و در شش جهت ناظر بود
صد جوال زر بیاری ای غنی حق بگوید دل بیار این منحنی
گر ز تو راضیست دل من راضی ام ور زتو معرض بود اعراضیم
ننگرم در تو در آن دل بنگرم تحفه او را آر ای جان بر درم
آن دلی آور که قطب عالم اوست جان جان جان جان آدم اوست
از برای آن دل پر نور و بر هست آن سلطان دلها منتظر
رو بیاور آن دلی کو شاه خوست که امان سبز وار کون اوست
گویی آن دل زین جهان پنهان بود زانکه ظلمت با ضیا ضدان بود
****
من الیف مرغزاری بوده ام در زلال و روضه ها آسوده ام
گر قضا انداخت ما را در عذاب کی رود آن خو و طبع مستطاب
گر گدا گشتم گدا رو کی شوم ور لباسم کهنه گردد من نوم
****
تا بدانی در عدم خورشید هاست وانچه اینجا آفتاب آنجا سهاست
پس خزانه صنع حق باشد عدم که بر آرد زوعطا ها دم به دم
****
پس پیغمبر گفت بهر این طریق با وفا تر از عمل نبود رفیق
اولش علمست آنگاهی عمل تا دهد بر بعد مهلت یا اجل
پس لباس کبر بیرون کن زتن ملبس ذل پوش در آموختن
علم آموزی طریقش قولی است حرفت آموزی طریقش فعلی است
فقر خواهی آن به صحبت قایم است نه زبانت کار می آید نه دست
دانش آن را ستاند جان ز جان نه ز راه دفتر و نه از زبان
تا دلش را شرح آن سازد ضیا پس الم نشرح بفرماید خدا
که درون سینه شرحت داده ایم شرح اندر سینه ات بنهاده ایم
تو هنوز از خارج آن را طالبی؟ محلبی از دیگران چون حالبی ؟
چشمه شیر است در تو بی کنار تو چرا می شیر جویی از تغار
منفذی داری به بحر ای آبگیر ننگ دار از آب جستن از غدیر
که الم نشرح نه شرحت هست باز چون شدی تو شرح جو و کدیه ساز
در نگر در شرح دل در اندرون تا نیاید طعنه لا یبصرون
یک سبد پر نان ترا در فر ق سر تو همی خواهی لب نان در به در
در سر خود پیچ هل خیره سری رو در دل زن چرا بر هر دری
تا به زانویی میان آب جو غافل از خود زین و آن تو آب جو
پیش آب و پس هم آب با مدد چشمها را پیش سد و خلف سد
اسپ زیر ران و فارس اسب جو چیست این گفت اسپ لیکن اسپ کو
هی نه اسپ است این به زیر تو پدید؟ گفت آری لیک خود اسپی که دید؟
مست آب و پیش روی اوست آن اندر آب و بیخبر زآب روان
چون گهر در بحر گوید بحر کو وان خیال چون صدف دیوار او
****
عدل چه بود آب ده اشجار را ظلم چه بود آب دادن خار را
عدل وضع نعمتی در موضعش نه به هر بیخی که باشد آبکش
ظلم چه بود وضع در نا موضعی که نباشد جز بلا را منبعی
نعمت حق را به جان و عقل ده نه به طبع پر ز حیر پر گره
****
خان و مان چون خرقه و این حرص ریش حرص هرکه بیش باشد ریش بیش
****
شرع چون کیله و ترازو دان یقین که بدو خصمان رهند از جنگ و کین
****
گیرم این وحی نبی گنجور نیست هم کم از وحی دل زنبور نیست
چونکه اوحی الرب الی النحل امدست خانه وحیش پر از حلوا شدست
او به نور وحی حق عزوجل کرد عالم را پر از شمع و عسل
این که کرمناست و بالا می رود وحیش از زنبور کمتر کی بود؟
نه تو اعطیناک کوثر خوانده یی پس چرا خشکی و تشنه مانده یی
****
گریه او خنده او آن سریست زانچه وهم عقل باشد آن بریست
****
شهوت از خوردن بود کم کن ز خور یا نکاحی کن گریزان شو زشر
****
قابلی گر شرط فعل حق بدی هیچ معدومی به هستی نامدی
ای گرفتار سبب بیرون مپر لیک عزل آن مسبب ظن مبر
هرچه خواهد آن مسبب آورد قدرت مطلق سبب ها بر درد
لیک اغلب بر سبب راند نفاذ تا بداند طالبی جستن مراد
چون سبب نبود چه ره جوید مرید پس سبب در راه می باید بدید
این سبب ها بر نظر ها پرده است که نه هر دیدار صنعش را سزاست
دیده یی باید سبب سوراخ کن تا حجب را بر کند از بیخ و بن
****
ور نکردی زندگانی منیر یک دودم ماندست مردانه بمیر
****
هر خیالی کو کند در دل وطن روز محشر صورتی خواهد شدن
****
این نکردست او گر کرد او رواست هرچه خواهد گو بکن محبوب ماست
هرچه محبوبم کند من کرده ام او منم من او چه گر در پرده ام
باز گفتی دور از آن خو و خصال این چنین تخلیط ژاژست و خیال
****
تو جهان را قدر دیده دیده یی کو جهان سبلت چرا مالیده یی
عارفان را سرمه یی هست ان بجوی تا که دریا گردد این چشم چو جوی
****
گفت مجنون من نمی ترسم ز نیش صبر من از کوه سنگین هست بیش
منبلم بی زخم ناساید تنم عاشقم بر زخمها بر می تنم
لیک از لیلی وجود من پر است این صدف پر از صفات آن در است
ترسم ای فصاد گر فصدم کنی نیش را ناگاه بر لیلی زنی
داند آن عقلی که او دل روشنیست در میان لیلی و من فرق نیست
****
گفت من در تو چنان فانی شدم که پرم از تو ز ساران تا قدم
بر من از هستی من جز نام نیست در وجودم جز تو ای خوشکام نیست
زان سبب فانی شدم من این چنین همچو سرکه در تو بحر انگبین
همچو سنگی کو شود کل لعل ناب پر شود او از صفات آفتاب
وصف آن سنگی نماند اندر او پر شود از وصف خور او پشت و رو
بعد از آن گر دوست دارد خویش را دوستی خور بود آن ای فتی
ور که خور را دوست دارد او به جان دوستی خویش باشد بی گمان
خواه خود را دوست دارد لعل ناب خواه تا او دوست دارد آفتاب
اندرین دو دوستی خود فرق نیست هردو جانب جز ضیای شرق نیست
****
همچو چه کن خاک می کن گر کسی زین تن خاکی که در آبی رسی
گر رسد جذبه خدا آب معین چاه ناکنده بجوشد از زمین
کار می کن تو به گوش آن مباش اندک اندک خاک چه را می تراش
هرکه رنجی دید گنجی شد پدید هر که جدی کرد در جدی رسید
گفت پیغمبر رکوعست و سجود بر در حق کوفتن حلقه وجود
حلقه آن در هر انکو می زند بهر او دولت سری بیرون کند
****
گفت من دانم عطای تست این ورنه من ان چارقم وان پوستین
بهر آن پیغمبر این را شرح ساخت هرکه خود بشناخت یزدان را شناخت
چارقت نطفه ست و خونت پوستین باقی ای خواجه عطای اوست این
بهر ان دادست تا جویی دگر تو مگو که نیستش جز اینقدر
****
پس محبت وصف حق دان عشق نیز خوف نبود وصف یزدان ای عزیز
وصف حق کو وصف مشت خاک کو وصف حادث کو و وصف پاک کو
شرح عشق ار من بگویم بر دوام صد قیامت بگذرد وان نا تمام
زانکه تاریخ قیامت را حد است حد کجا آن جا که وصف ایزدست
زاهد با ترس می تازد به پا عاشقان پران تر از برق و هوا
کی رسند این خایفان در گرد عشق کاسمان را فرش سازد درد عشق
****
قطب آن باشد که گرد خود تند گردش افلاک گرد او بود
****
چون زچشمه آمدی چونی تو خشک ور تو ناف آهویی کو بوی مشک
زانکه می گویی و شرحش می کنی چون نشانی در نامد ای سنی
****
صد دلیل آرد مقلد بر زبان از قیاسی گوید آن را نز عیان
مشک آلودست الا مشک نیست بوی مشکستش ولی جز پشک نیست
آن مقلد صد دلیل و صد بیان در زبان آرد ندارد هیچ جان
چونکه گوینده ندارد جان و فر گفت او را کی بود برگ و ثمر
می کند گستاخ مردم را به راه او به جان لرزان تر است از برگ کاه
پس حدیثش گرچه بس با فر بود در حدیثش لرزه هم مضمر بود
****
آسمان شو ابر شو باران ببار ناودان بارش کند ناید به کار
آب اندر ناودان عاریتیست آب اندر ابر و دریا فطرتیست
فکر و اندیشه ست مثل ناودان وحی و مکشوفست ابر و آسمان
آب باران باغ صد رنگ آورد ناودان همسایه در جنگ آورد
****
چونکه مردی نیست خنجر ها چه سود چون نباشد دل ندارد سود خود
از علی میراث داری ذوالفقار بازوی شیر خدا هستت بیار
گر فسونی یاد داری از مسیح کو لب و دندان عیسی ای وقیح
کشتیی سازی ز توزیع و فتوح کو یکی ملاح کشتی همچو نوح
بت شکستی گیرم ابراهیم وار کو بت تن را فدا کردن به نار
گر دلیلت هست اندر فعل آر تیغ چوبین را بدان کن ذولفقار
آن دلیلی که ترا مانع شود از عمل آن نقمت صانع بود
خایفان راه را کردی دلیر از همه لرزان تری تو زیر زیر
بر همه درس توکل می کنی در هوا تو پشه را رگ می زنی
****
چونکه بی تمیزیان مان سرورند صاحب خر را به جای خر برند
نیست شاه شهر ما بیهوده گیر هست تمیزش سمیع است و بصیر
آدمی باش و ز خر گیران مترس خر نه یی ای عیسی دوران مترس
چرخ چارم هم ز نور تو پر است حاش الله که مقامت آخٌر ست
تو زچرخ و اختران هم برتری گرچه بهر مصلحت در آخری
****
چون ترا وهم تو دارد خیره سر از چه گردی گرد وهم آن دگر
عاجزم من از منی خویشتن چه نشستی پر منی تو پیش من
بی من و مایی همی جویم به جان تا شوم من گوی آن خوش صولجان
هرکه بی من شد همه منها خوداوست دوست جمله شد چو خود را نیست دوست
آینه بی نقش شد یابد بها زانکه شد حاکی جمله نقش ها
****
عاشقی کز عشق یزدان خوردقوت صد بدن پیشش نیرزد تره توت
وین بدن که دارد آن شیخ فطن چیز دیگر گشت کم خوانش بدن
****
در نگنجد عشق در گفت و شنید عشق دریاییست قعرش ناپدید
قطره های بحر را نتوان شمرد هفت دریا پیش آن بحر است خرد
عشق بشکافد فلک را صد شکاف عشق لرزاند زمین را از گزاف
****
او بگفتی خانه دل خلوت است خالی از کدیه مثال جنتست
اندرو جز عشق یزدان کار نیست جز خیال وصل او دیار نیست
خانه رامن روفتم از نیک و بد خانه ام پر است از عشق احد
هرچه بینم اندرو غیر خدا آن من نبود بود عکس گدا
****
حرص کور و احمق و نادان کند مرگ را بر احمقان آسان کند
****
چون نباشد نور دل دل نیست آن چون نباشد روح جز گل نیست آن
آن زجاجی کو ندارد نور جان بول و قاروره ست قندیلش مخوان
نور مصباحست داد ذوالجلال صنعت خلق است آن شیشه و سفال
لاجرم در ظرف باشد اعتداد در لهبها نبود الا اتحاد
نور شش قندیل چون آمیختند نیست اندر نورشان اعداد و چند
آن جهود از ظرفها مشرک شدست نور دید آن مؤمن و مدرک شدست
چون نظر بر ظرف افتد روح را پس دو بیند شیث را و نوح را
جو که آبش هست جو خود آن بود آدم آنست کو را جان بود
این نه مردانند این ها صورتند مرده نانند و کشته شهوتند
****
دیگ های فکر می بینی به جوش اندر آتش هم نظر می کن بهوش
چند بینی گردش دولاب را سر برون کن هم ببین تیز آب را
تو همی گویی که می بینم و لیک دید آن را بس علامت هاست نیک
گردش کف را چو دیدی مختصر حیرتت باید به دریا در نگر
آنکه کف را دید سر گویان بود وانکه دریا دید او حیران بود
آنکه کف را دید نیت ها کند وانکه دریا دید دل دریا کند
انکه کف ها دید باشد در شمار وانکه دریا دید شد بی اختیار
انکه او کف دید در گردش بود وانکه دریا دید او بی غش بود
****
امر و نهی و خشم و تشریف و عتاب نیست جز مختار را ای پاک جیب
اختیاری هست در ظلم و ستم من از این شیطان و نفس این خواستم
اختیار اندر درونت ساکن است تا ندید او یوسفی کف را نخست
اختیار و داعیه در نفس بود روش دید آنکه پرو بالی گشود
اختیاری هست در ما ناپدید چون دو مطلب دید آید در مزید
****
اختیارش اختیار ما تند امر شد بر اختیاری مستند
چون که گفتی کفر من خواست ویست خواست خودرا نیز هم می دان که هست
زانکه بی خواه تو خود کفر تو نیست کفر بی خواهش تناقض گفتنیست
****
چون نه یی رنجور سر را بر مبند اختیارت است بر سبلت مخند
جهد کن کز جام حق یابی نوی بی خود و بی اختیار آنگه شوی
آنگه آن می را بود کل اختیار تو شدی معذور مطلق مست وار
هرچه گویی گفتۀ می باشد آن هر چه رویی رفتۀ می باشد
کی کند آن مست جز عدل و صواب که ز جام حق کشیدست او شراب
جادوان فرعون را گفتند بیست مست را پروای دست و پای نیست
دست و پای ما می آن واحد است دست ظاهر سایه است و کاسد است
قول بنده ایش شاءالله کان بهر آن نبود که تنبل کن در آن
بلکه تحریضست بر اخلاص و جد که در آن خدمت فزون شو مستعد
حق بود تأویل کان گرمت کند پر امید و چست و با شرمت کند
ور کند سست این حقیقت را بدان هست تبدیل و نه تأویلست آن
این برای گرم کردن آمدست تا بگیرد نا امیدان را دو دست
معنی قران ز قران پرس و بس وز کسی کاتش زدست اندر هوس
پیش قران گشت قربانی و پست تا که عین روح او قران شدست
روغنی کو شد فدای گل به کل خواه روغن بوی کن خواهی تو گل
****
بلکه معنی آن بود جف القلم نیست یکسان پیش من عدل و ستم
فرق بنهادم میان خیر و شر فرق بنهادم ز بد هم از بتر
ذره یی گر در تو افزونی ادب باشد از یارت بداند فضل رب
قدر آن ذره ترا افزون دهد ذره چون کوهی قدم بیرون نهد
ذره یی گر جهد تو افزون بود در ترازوی خدا موزون بود
پیش این شاهان هماره جان کنی بی خبر ایشان ز غدر و روشنی
گفت غمازی که بد گوید ترا ضایع آرد خدمتت را سالها
پیش شاهی که سمیع است و بصیر گفت غمازان نباشد جای گیر
معنی جف القلم کی آن بود که جفاها با وفا یکسان بود
****
هست تعلیم خسان ای چشم شوخ همچو نقش خرد کردن بر کلوخ
خویش را تعلیم کن عشق و نظر کان بود چون نقش فی جرم الحجر
نفس تو با تست شاگرد وفا غیر فانی شد کجا جویی کجا
تا کنی مر غیر را حبر و سنی خویش را بد خو و خالی می کنی
متصل چون شد دلت با آن عدن هین بگو مهراس از خالی شدن
امر قل زین آمدش کای راستین کم نخواهد شد بگو دریاست این
****
همچنین بحث است تا حشر بشر در میان جبری و اهل قدر
گر فروماندی ز دفع خصم خویش مذهب ایشان بر افتادی ز پیش
****
گونه گونه شربت و کوزه یکی تا نماند در می غیبت شکی
باده از غیبست و کوزه زین جهان کوزه پیدا باده در وی بس نهان
بس نهان از دیده نا محرمان لیک بر محرم هویدا و عیان
تو بهاری ما چو باغ سبز خوش او نهان و آشکارا بخشش
تو چو جانی ما مثال دست و پا قبض و بسط دست از جان شد روا
تو چو عقلی ما مثال این زبان این زبان از عقل دارد این بیان
تو مثال شادی و ما خنده ایم که نتیجه شادی فر خنده ایم
جنبش ما هر دمی خود اشهد است که گواه ذوالجلال سر مد است
****
ما بدانستیم ما این تن نه ایم از ورای تن به یزدان می زییم
ای خنک آن را که ذات خود شناخت اندر امن سرمدی قصری بساخت
****
ریش شانه کرده که من سابقم سابقی لیکن به سوی مرگ و غم
هین روش بگزین و ترک ریش کن ترک این ما و من و تشویش کن
****
باز ایمان گر خود ایمان شماست نه بدان میلستم و نه مشتهاست
انکه صد میلش سوی ایمان بود چون شما را دید آن فاتر شود
زانکه نامی بیند و معنیش نی چون بیابان را مفازه گفتنی
عشق او زآورد ایمان بفسرد چون به ایمان شما او بنگرد
****
ذره نبود جز حقیری منجسم ذره نبود شارق لا ینقسم
گفتن ذره مرادی دان خفی محرم دریا نه یی این دم کفی
آفتاب نیز ایمان شیخ گر نماید رخ ز شرق جان شیخ
جمله پستی گنج گیرد تا ثری جلمه بالا خلد گیرد اخضری
او یکی جان دارد از نور منیر او یکی تن دارد از خاک حقیر
ای عجب اینست او یا آن بگو که بماندم اندرین مشکل عمو
گروی این است ای برادر چیست آن پر شده از نور او هفت آسمان
ور وی آنست این بدن ای دوست چیست ای عجب زین دو کدامین است و کیست
بایزید ار این بود آن روح چیست ور وی این روحست این تصویر کیست
حیرت اندر حیرت است ای یار من این نه کار تست و نه هم کار من
هردو او باشد ولیکن ریع زرع دانه باشد اصل و آن که پره فرع
حکمت این اضداد را با هم ببست ای قصاب این گرد ران با گردنست
روح بی قالب نداند کار کرد قالبت بی جان فسرده بود و سرد
قالبت پیدا و آن جانت نهان راست شد زین هردو اسباب جهان
****
او چه داند امر معروف از سگی طالب معروفی است و شهره گی
****
باده اندر خنب می جوشد نهان زاشتیاق روی تو جو شد چنان
ای همه دریا چه خواهی کرد نم وی همه هستی چه می جویی عدم
ای مه تابان چه خواهی کرد گرد ای که مه در پیش رویت روی زرد
تاج کرمناست بر فرق سرت طوق اعطیناک اویز برت
تو خوش و خوبی و کان هر خوشی تو چرا خود منت باده کشی
جوهرست انسان و چرخ او را عرض جمله فرع و پایه اند و او غرض
ای غلامت عقل و تدبیرات و هوش چون چنینی خویش را ارزان فروش!؟
علم جویی از کتب ها و فسوس ذوق جویی تو ز حلوا ای فسوس
بحر علمی در نمی پنهان شده در سه گز تن عالمی پنهان شده
می چه باشد یا سماع و یا جماع تا بجویی زو نشاط و انتفاع
****
این یکی نقشش نشسته در جهان وان دگر نقشش چو مه در آسمان
این دهانش نکته گویان با جلیس وان دگر با حق به گفتار و انیس
گوش ظاهر این سخن را ضبط کن گوش جانش جاذب اسرار کن
چشم ظاهر ضابط حیله بشر چشم سر حیران ما زاغ البصر
پای ظاهر در صف مسجد صواف پای معنی فوق گردون در طواف
جزو جزوش را تو بشمر همچنین این درون وقت و آن بیرون حین
این که در وقتست باشد تا اجل وان دگر یار ابد قرن ازل
****
دور گردون ها ز موج عشق دان گر نبودی عشق بفسردی جهان
کی جمادی محو گشتی در نبات کی فدای روح گشتی نامیات
ذره ذره عاشقان آن کمال می شتابد در علو همچون نهال
****
اندرین بحث ار خرد ره بین بدی فخر رازی رازدان دین بدی
کی شود کشف از تفکر این انا آن انا مکشوف شد بعد از فنا
****
چون که مستم کرده یی حدم مزن شرع مستان را نبیند حد زدن
چون شوم هشیار آنگاهم بزن که نخواهم گشت خود هشیار من
****