دفتردوم مثنوی معنوی
دفتردوم
زین طلب بنده به کوی تو رسید درد مریم را به خرما بن کشید
دیده تو چون دلم را دیده شد شد دل نادیده غرق دیده شد
آینه کلی ترا دیدم ابد دیدم اندر چشم تو من نقش خود
گفتم آخر خویش را من یافتم در دو چشمش را ه روشن یافتم
گفت وهمم کان خیال تست هان ذات خود را از خیال خود بدان
نقش من از چشم تو آواز داد که منم تو، تو منی در اتحاد
کاندرین چشم منیر بی زوال از حقایق راه کی یابد خیال
در دو چشم غیر من تو نقش خود گر ببینی آن خیالی دان و رد
****
چون غم خود نیست این بیمار را چون غم جان نیست این مردار را
مرده خود را رها کردست او مرده بیگانه را جوید رفو [1]
****
مفترق شد آفتاب جان ها در درون روزن ابدان ما
****
مشک را برتن مزن بر دل بمال مشک چه بود نام پاک ذولجلال
****
ای برادر تو همان اندیشه یی مابقی تو استخوان و ریشه یی
گر گل است اندیشه تو گلشنی ور بود خاری تو هیمه گلخنی
****
آنکه تو مستش کنی و شیر گیر گر زمستی کژ رود عذرش پذیر
گرچه ناخن رفت چون باشی مرا بر کنم من پرچم خورشید را
ورچه پرم رفت چون بنوازیم چرخ بازی گم کند در بازیم
گر کمر بخشیم که را برکنم گر دهی کلکی علمها بشکنم[2]
****
کافر و مؤمن خدا گویند لیک در میان هردو فرقی هست نیک
آن گدا گوید خدا از بهر نان متقی گوید خدا از عین جان
گر بدانستی گدا از گفت خویش پیش چشم او نه کم ماندی نه بیش
سالها گوید خدا آن نان خواه همچو خر مصحف کشد از بهر کاه
گر به دل در تافتی گفت لبش ذره ذره گشته بودی قالبش
****
مر مرا تقلید شان برباد داد ای دوصد لعنت براین تقلید باد
****
گر ترازو را طمع بودی به مال راست کی گفتی ترازو وصف حال
هر نبیی گفت با قوم از صفا من نخواهم مزد پیغام از شما
من دلیلم حق شما را مشتری داد حق دلالیم هردو سری
چیست مزد کار من دیدار یار گرچه بو بکر بخشد چل هزار[3]
****
چشم ظاهر سایه آن چشم دان هرچه آن بیند بگردد این بدان
تو مکانی اصل تو در لا مکان این دکان بربند و بگشا آن دکان
****
گوش تو پر بوده است از طمع خام پس طمع کر می کند کور ای غلام[4]
****
کان جمال دل جمال باقیست دولتش از آب حیوان ساقیست
خود او هم آب است و هم ساقی و مست هر سه یک شد چون طلسم تو شکست
آن یکی را تو ندانی از قیاس بنده گی کن ژاژ کم خواه ناشناس
معنی تو صورت است و عاریت بر مناسب شادی و بر قافیت
معنی آن باشد که بستاند ترا بی نیاز از نقش گرداند ترا
معنی آن نبود که کور و کر کند مرد را بر نقش عاشق تر کند
****
گر محک داری گزین کن ورنه رو نزد دانا خویشتن را کن گرو[5]
یا محک باید میان جان خویش ور ندانی ره مرو تنها تو پیش
****
بنگر اندر خانه و کاشانه ها در مهندس بود چون افسانه ها
آن فلان خانه که مادیدیم خوش بود موزون صفه و سقف و درش
از مهندس آن عرض و اندیشه ها آلت آورد و ستون از بیشه ها
چیست اصل و مایه هر پیشه یی جز خیال و جز عرض اندیشه یی
اول فکر آخر آمد در عمل بنیت عالم چنان دان در ازل
جمله عالم خود عرض بودند تا اندرین معنی بیامد هل اتا
این عرضها از چه زاید از صور وین صور هم از چه زاید از فکر
این جهان یک فکرت است از عقل کل عقل چون شاهست و صورت ها رسل[6]
****
آدمی چون نور گیرد از خدا هست مسجود ملایک زاجتبا
نیز مسجود کسی که چون ملک رسته باشد جانش از طغیان و شک
****
از محبت تلخها شیرین شود از محبت درد ها شافی شود
از محبت مرده زنده می کنند از محبت شاه بنده می کنند
این محبت هم نتیجه دانش است که گزافه بر چنین تختی نشست؟
دانش ناقص کجا این عشق زاد ؟ عشق زاید ناقص اما بر جماد[7]
****
هیچ آدابی و ترتیبی مجو هرچه می خواهد دل تنگت بگو
کفر تو دین است و دینت نور جان ایمنی و زتو جهانی در امان
ای معاف یفعل الله ما یشا[8] بی محابا رو زبان را بر گشا
گفت ای موسی از آن بگذشته ام من کنون در خون دل آغشته ام
****
در سجودت کاش رو گردانیی معنی سبحان ربی دانیی
****
لوح را اول بشوید بی وقوف آنگهی بر وی نویسد او حروف
****
شیر مردانند در عالم مدد آ ن زمان کافغان مظلومان رسد
بانگ مظلومان ز هرجا بشنوند ان طرف چون رحمت حق می دوند
آن ستون های خلل های جهان ان طبیبان مرض های نهان
محض مهر و داوری و رحمتند همچو حق بی علت و بی رشوتند
****
خانه نو ساخت روزی نو مرید پیر آمد خانه او را بدید
گفت شیخ آن نو مرید خویش را امتحان کرد آن نکو اندیش را
روزن از بهر چه کردی ای رفیق گفت تا نور اندر آید زین طریق
گفت آن فرعست این باید نیاز تا از این ره بشنوی بانگ نماز[9]
****
گرچه عقلت سوی بالا می پرد مرغ تقلیدت به پستی می چرد
علم تقلیدی وبال جان ماست عاریست و ما نشسته کان ماست
زین خرد جاهل همی باید شدن دست در دیوانگی باید زدن
****
علم تقلیدی و تعلیمیست آن کز نفور مستمع دارد فغان
چون پی دانه نه بهر روشنیست همچو طالب علم دنیای دنیست
علم گفتاری که آن بی جان بود عاشق روی خریداران بود
گرچه باشد وقت بحث و علم زفت چون خریدارش نباشد مرد و رفت
مشتری من خدایست او مرا می کشد بالا که الله اشتری
این خریداران مفلس را بهل چه خریداری کند یک مشت گل
گل مخور گل را مخر گل را مجو زانکه گل خوار است دایم زرد رو
دل بخور تا دایما باشی جوان از تجلی چهره ات چون ارغوان
یارب این بخشش نه حد کار ماست لطف تو لطف خفی را خود سزاست
****
چون بگیری سخت آن توفیق هوست در تو هر قوت که آید جذب اوست
مارمیت اذا رمیتَ[10] راست دان هرچه کارد جان بود از جانِ جان
****
اتنا فی دار دنیا نا حسن اتنا فی دار عقبانا حسن[11]
راه را بر ما چو بستان کن لطیف منزل ما خود تو باشی ای شریف
****
هریک از ره این نشانها زان دهند تا گمان آید که ایشان زان دهِ اند
این حقیقت دان نه حق اند آن همه نه به کلی گمرهانند این رمه
زانکه بی حق باطلی ناید پدید قلب را ابله به بوی زر خرید
گر نبودی در جهان نقدی روان؟ قلب ها را خرج کردن کی توان
آنکه گوید جمله حق اند احمقیست وانکه گوید جمله باطل او شقیست
اندرین گردون مکرر کن نظر زانکه حق فرمود ثم ارجع بصر[12]
****
فکر آن باشد که بکشاید رهی راه آن باشد که پیش آید شهی
شاه آن باشد که از خود شه بود نه به مخزنها و لشکر شه شود
****
پس فلک قشر است و نور روح مغز این پدید است آن خفی زین رو ملغز
جسم ظاهر، روح مخفی آمدست جسم همچون استین روح همچو دست
****
علم تقلیدی بود بهر فروخت چون بیابد مشتری خوش بر فروخت
مشتری علم تحقیقی حق است دایما بازار او با رونق است
لب ببسته مست در بیع و شری مشتری بی حد که الله اشتری
****
جان نباشد جز خبر در آزمون هر کرا افزون خبر، جانش فزون
جان ما از جان حیوان بیشتر از چه زان رو که فزون دارد خبر
پس فزون از جان ما جان ملک کو منزه شد ز حس مشترک
وز ملک جان خداوندان دل باشد افزون تو تحیر را بهل
زان سبب آدم بود مسجودشان جان او افزون ترست از بودشان
ورنه بهتر را سجود دون تری امر کردن هیچ نبود در خوری
کی پسندد عدل و لطف کردگار که گلی سجده کند در پیش خار
جان چو افزون شد گذشت از انتها شد مطیعش جان جمله چیز ها
****
ذوق باید تا دهد طاعات بر مغز باید تا دهد دانه شجر
دانه بی مغز کی گردد نهال صورت بی جان نباشد جز خیال
****
در گذر از نام و بنگر در صفات[13] تا صفاتت ره نماید سوی ذات
اختلاف خلق از نام اوفتاد چون به معنی رفت ارام اوفتاد
****
مر ملایک را سوی بر راه نیست جنس حیوان هم ز بحر آگاه نیست
تو به تن حیوان به جانی از ملک تا روی هم بر زمین هم بر فلک
تا به ظاهر مثلکم باشد بشر با دل یوحی الیه[14] دیده ور
قالب خاکی فتاده بر زمین روح او گردان برین چرخ برین
ما همه مرغابیانیم ای غلام بحر[15] می داند زبان ما تمام
****
[1] قصه التماس کردن همراه عیسی ع زنده کردن استخوان ها از عیسی ع
[2] یافتن شاه باز گم شده را در خانه کمپیر زن، و عذر باز نزد پادشاه
[3] دلالان که می خواهند معامله را بین مشتری و بایع به راه می اندازد و در اخیر از هردو طرف کمیشن خود را می گیرد، ولی پیغمبران می گویند که مشتری برای ما حق هردو طرف معامله را داده است وما از شما چیزی نمی خواهیم.
[4] قصه آن مفلسی که بر سر شتر سوار و به شهر می گشتاندندش تا همه او را بشناسند و با او معامله نکنند، و در اخیر روز شتر بان از وی حق الزحمه شتر خود را می خواست.
[5] محک یا معیار یا شاخص یا رهنما است، و منظور مولانا در این جا همان شاخص های خودی برین است که در جان خود می توان آنرا دید.
[6] در امریکا وقتی که به بلند منزل ها و شاهراه ها و سایر بنا هایی که نمای قدرت امریکاییان است ،دیدم با خود فکر کردم که این ها مثلاً چند صد سال قبل در کجا بودند، و از کجا شدند، و بالاخره به این نتیجه رسیدم که همه این ها در فکر انسان ها بوده است، تمام فرصت ها، دارایی ها، قدرت ها و جمال های کی می بینیم روزی در فکر انسان ها به شکل عرض وجود داشته است، و اینک ما آنها را می بینیم. اگر بتوانیم فکر انسان ها را زیبا و توانا بسازیم، تمام زیبایی ها و توانایی ها خود به خود تظاهر می کنند.
[7] به نظر مولانا عشق حقیقی از دانش و آگاهی و معرفت خداوند بر می خیزد، بر خلاف عشق های کاذب که بر خلاف دانش و آگاهی اند.
[8] یعنی خداوند هرچه بخواهد می کند.
[9] اگر برای تقرب به خودی برین بکوشی، خودی های غریزی و اجتماعی نیز غم شان خورده می شود، ولی آن فرعست و اصل چیز دیگری.
[10] اشاره به معنی آیت ۱۷، سوره الانفال، قران است که گفت خداوند به پیغمبر ص که ان مشت خاکی که تو به سوی دشمنان انداختی، تو نیانداختی آن را من انداختم.
[11] اشاره با آیت مشهور الهم ربنا آتنا فی دنیا احسنة...
[12] یعنی باز چشم خود را به ان سوی کن، این ابیات در حقیقت پلورالیزم را به خوبی شرح می دهد.
[13] منظور صفات خداوند ج است، که در بحثی ما آن را تحت عنوان صفات خودی برین به تفصیل بحث کردیم و به صورت خلاصه آن را می توان در چهار صفت آگاهی، قدرت، عدل و احسان ذکر کرد.
[14] اشاره به آیه قران شریف است که خداوند فرمود، و چون راست کنم او را و بدمم در وی از روح خویش پس بیافتید ای ملایک به سجده به او
[15] منظور از بحر روح است، مولانا کلمات بحر، دریا، آسمان را به معنی روح به کار برده است.